در خیال نسیم سحر
در زیر چتر بیدی مجنون بود
که بر گونه اش
شبنم عشق جاری شد
و در گود لبخندش
درخشان نشست.
در یاد لحظه ی به شوق نشسته ،
گل سوسن
خمیده رو صورت برکه ای تنها بود
که آب آیینه ی زلال طرح باران شد
و در چشم طراوتش
بی وقفه شکست.
در این درخشان نشست و
در این بی وقفه شکست بود
که چشم گذر فصل خزان
به طلایی شدن دستهایش بارور شد
و در سوگ برگهایش
به ذوب نشست.
و من در کام غربت رفتنش
تنها شدم.
